رسانه ای که مُرد، کلامی که از ما نیست
میهمان گفتگوی ویژه خبری دیشب احمدی نژاد بود، نمی دونم این برنامه رو دیدید یا نه، هر چند برای من جذابیتی نداشت و اصولاً هم این یک واکنش عقلانی از ماست که تا کسی در عرش هست صحبتش شنیدن و دیدن داره و وقتی افول و سقوط کرد و به فرش و زمین و زیر زمین اومد با حرفهای راست و دروغ کوچه و بازار دیگه چه فرقی می تونه داشته باشه، اما خیلی جالبه که هنوز این آدم خودش رو ملتزم به ولایت فقیه می دونه که حتماً توبه کرده یا ولایت پذیری، اون چیزیه که ایشون می گه، به هر حال من که نمی تونم در مورد درونیات آدمها نظر بدم و بگم که این حرفها چقدر راست بود یا دروغ یا فلانی توبه کرده یا نه!!
یادم میاد چند سال پیش پروفسور مولانا که از افتخارات کشور ماست در خصوص احمدی نژاد گفته بود که "او به تنهایی یک رسانه است" ایشون این حرف رو از روی تملق و چاپلوسی نگفت و اصولاً نگاه ایشون به رسانه چنین نگاهیه که باز هم جای دیگه ای یادم میاد که ایشون گفته بودند که بزرگترین رسانه در کشور مساجد هستند، که نگاه خاص ایشان رو نشون می ده، به نظر من هم این حرف، حرف درستیه که احمدی نژاد به تنهایی یک رسانه است و همونطور هم که قبلاً نوشتم به خاطر همین که خودش رو رسانه مردم کرد رای آورد چون ما مردم به طور عام علاقه داریم که روزنامه یا تلویزیونی رو ببینیم و بخونیم که حرف های ما رو تکرار می کنند.
این که امروز چه اتفاقی افتاد و این که همین آقای رسانه برش چه گذشت که حالا به اینجا رسید بماند، مهم اینه که اگه حسین شریعتمداری بعد از این همه سال داد و بی داد حسابی تو روزنامه کیهان خدایی نکرده خودش نا حسابی در بیاد چی میشه؟
اولین اتفاقی که می افته اینه که اون جمعیت کیهان خون ممکنه برن و شرق یا آفتاب یزد یا نشریات زرد خون بشن، یا نه دیگه روزنامه نخونن و خلاصه این که کمترین اتفاقی که می افته اینه که دیگه کیهان نمی خونن هرچند حرف های اونها رو تکرار می کنه یا اگه بخونن و باز داد و بی داد های فلانی باشه حالشون بهم می خوره و میون این اوضاع و احوال اگه کسی بهشون بگه چی شد اینی که واسش یقه پاره می کردین، می گن: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه... هرچند، چند هفته پیش گفتیم خدا رفتگان شما رو بیامرزه و این دولت رو به خاک سپردیم ولی ما جماعت حزب الهی پُرو تر از این حرفا ایم و بوقتش اگه لازم باشه نبش قبرم بلدیم! (این رو برا اون کفن دزدایی نوشتم که شیرینی حلوا و خرمای مجلس ختم زیر زبونشونه !!).
با این اوصاف پیش خودم فکر می کردم که تکلیف این آقای رسانه که پیش ما مُرد ولی هنوز سرپاست چی میشه؟! یعنی اگه چند ماه دیگه رفت سازمان ملل و دوباره به هولوکاست فحش داد و اوباما رو مسخره کرد و دم از امام زمان (عج) زد باید افتخار کنم یا نه پیش خودم استدلال کنم که
x = احمدی نژاد ، = y مشایی
x+y=-110 و نهایتاً اگر هم منفی اصل صدوده نباشد، می شود صفر و در نتیجه این که اون چیزی که این صفر می گه حرف ما هست ولی از ما نیست، خیلی سخته و به سادگی نمی تونم باهاش کنار بیام، مثل خیلی چیز های دیگه که تو جامعه ما این طوریه، مثل: تیم ملی (فوتبال مثلاً)، که پیرهنش مال ما هست ولی از ما نیست، علی دایی (افتخار ملی) که گلی که می زنه مال ما هست ولی از ما نیست یا همین چفیه ای که هفته بسیج لاریجانی (رئیس پارلمان ملی) میندازه گردنش مال ما هست ولی از ما نیست و... که این قصه سردراز داره و فعلاً ما ئیم و نوای بی نوایی.
استادیوم آزادی، رسانه ای که نداریم!!
هرقدر سعی کردم نتونستم ننویسم و «شاید آخرین پست...» خودم رو نشکنم. امروز احساس کردم به خودم نزدیک تر شدم، مثل قبل با همون شور و شعور، از اون جایی که شعر هیچ وقت جواب حرف هام رو نمی داد و نخواهد داد این طور نوشتم و شاید در پس ایهام صحبت کردن از اول هم اشتباه بود.
همه چیز از اونجا شروع شد که برای پایان نامه دنبال موضوع بودم، تمام آرمانها و باید هام رو تو ذهنم مرور می کردم و دنبال درمانی برای دردهام بودم، دردها، دردها یا شخصی اند یا اجتماعی، اون نگاهی که من یادگرفته بودم عادت داشت دردهای شخصیش رو نبینه و این مختص من نبوده که این شیوه یک قومه، اما درد های اجتماعی که کم نبودند و کم نیستند، درد معیشت، درد دین، درد انسانیت، درد فتنه، درد خواص بی بصیرت، درد نان و برنج و این روزها درد احمدی نژاد(خ) که به همه درد های بی درمان اضافه شد، اما اشتباه نکنید اون روز که چند ماه پیش بود درد دیده نشدن خون به چشمام انداخته بود و بعد از مسافرت به مناطق محروم جنوب کشور بود که این درد در وجدم تشدید شد، مشروح این درد از این قرار بود که چرا بخشی از مردم جامعه ما حتی از ساده ترین ابزارهای ارتباطی امروز بی بهره اند و طوری با اونها رفتار می شه که انگار وجود خارجی ندارند، جماعتی که حتی حرفها شون رو تو صفحه صدم نشریات زرد و قرمز هم نمی تونی پیدا کنی، چه برسه رادیو و خدای نکرده تلویزون، جماعتی که ساعتها دویدن بچه هاش برای دیر نرسیدن به مدرسه چندین کیلومتر پاییین تر از ده به اندازه یک ربع دویدن رونالدینیهو با اون استوک های پر زرق و برق و گرون قیمت ارزش خبری نداره، بد جوری از این درد به خودم می پی چیدم اما دامنه این درد وسیع تر از اون چیزی بود که فکر می کردم، بعداً جایی خوندم که یکی از کارکردهای رسانه رسوندن صدای مردم به گوش مسئولینه و این که با این کار هم اون مردم حرفشون رو می زنند و دردشون رو می گن هم مسئولین درد اونها رو می فهمن، با خودم گفتم اسم این جماعت بی تریبون رو چی بزارم، هرچی فکر کردم چیزی بجز مستضعف به فکر و زبانم نیومد، عجب کلمه با مسما و زیبایی «مستضعف در برابر مستکبر» نبرد همیشگی، بی شک اون مردم مستضعف بودند که بوسیله گروه تکنوکراتی که من اسمشون رو مستکبر می گذارم از داشتن رسانه محروم شدند و حتی توی فیلم های سینمایی و تلویزیون هم یا نام ونشانی از اونها دیده نشد یا کاریکاتوری از اونها نمایش داده شد، اما مستضعف دامنه زیادی داشت اصلاً همه دیده نشده ها رو دربر می گرفت، وقتی دیده نشده ها رو تو ذهنم مرور می کردم به خودم و امثال خودم رسیدم، حزب الهی ها و بسیجی ها که هیچ وقت دیده نشدند و قتی این ادعا رو سر کلاس درس مطرح کردم استاد غرب اندیش با عصبانیت مثال نقض پشت هم کرد که حرف شما درست نیست و این ما هستیم که دیده نشدیم، تو او کلاس رسانه ملی از آن ما شد و امثال کیهان تریبون ما که برای اقلیتی مثل ما زیادی هم بوده هست، وقتی به استاد گفتم که اینها تریبون ما نیستند تعجب کرد و با لبخندی به خیال خودش مُچ ما رو گرفت، گفتم واقعاً اینها تریبون ما نیستند، رسانه ای که حتی توی راهپیمایی 22 بهمن هم چهره حزب الهی ها و بسیجی ها رو نشون نمی ده و سعی می کنه چهره هایی ساده و حتی روشنفکر مثل اون خانم بد حجاب رو نشون بده تا همه تیپ های جامعه رو پوشش داده باشه(که دوست ریش بلند ما جزو این تیپ های متکثر جامعه نیست) رسانه ای که توی همه فیلمها و سریال هاش پره از هم تیپ های فشن و غیر فشن شبه روشنفکر و همون گفتمان رفتاری و گفتاری و بسیج محدود به مستندهای بیست سال پیش روایت فتحی شده که آخر شب پخش میشه که انگار بسیجی فقط همون ها بودند، رسانه ای نیست که حرف ما رو بزنه ، جامعه ما دچار عرف خود ساخته ای که در صدا وسیما و مطبوعات ما حافظ منافع همون طبقه تکنوکرات بوده شده که حتی به حسین شریعت مداری و حاج منصور هم اجازه فراتر صحبت کردن از اون چارچوب رو نمی ده و برنامه دیروز امروز فردا رو تعطیل می کنه و به اینجا می رسونه، یعنی صدای اصیل این جریان هیچ وقت به راحتی شنیده نشده، اصلاً اجناب استاد اجازه!! بگذار بگم که چرا احمدی نژاد(خ) رای آورد، چون خودش را رسانه این خیل عظیم مردم که همون حزب ا.. باشند کرد، چون حرفهایی رو بخصوص توی اون مناظره تاریخی گفت(حق یا باطل) که این مردم سالها نگفته بودند و می خواستند بگن، هرچند همه با خبر بودند، بگذار بگم چرا هیئت های ما بیش از پیش سیاسی شده چون فقط اونجاست که این صداها شنیده میشه.
چند هفته بعد از این حرفها مدام با خودم فکر می کردم که این عرف نادرست کجاست؟ و ابعادش چیست؟
این افکار توی ذهنم می چرخید و از خیلی قبل تر ماجرای انقلاب های پی در پی خاورمیانه هم شروع شده بود تا اینکه به بحرین رسیده بود و قتل عام شیعیان بحرین بوسیله آل خلیفه و آل سعود، هم به دردمندی هام اضافه کرد، گستاخی آل سعود قابل تحمل نبود، با دوستان قرار گذاشتیم برای مسابقه فوتبال الاتحاد عربستان و پرسپولیس به استادیوم بریم و برعلیه آل سعود شعار بدیم، به اتفاق دوستان راهی شدیم تا استادیوم آزادی رو که یک عمر از تلویزیون دیده بودیم برای اولین بار زیارت کنیم!! بگذریم از اون مصائبی که بر ما گذشت و اون نیمچه علاقه ما به ورزش که از بین رفت، اما اونجا جواب همه این سوالاتم رو گرفتم، همون موقع که زیر مشت و لگد برادرای ناجا خورد می شدیم و بیرون شدیم، همون جایی که به جرم «لعن علی آل سعود» گفتن از طرف هوادارای پرسپولیس فحش می خوردیم، اما مهم نیست، مهم اینه که صدای ما شندیده شد، هرچند خیلی ها دوست نداشتند این اتفاق بیفته اما من جواب سوال هام رو گرفتم، عرف نادرست یعنی همین که توی استادیوم آزادی هر بی سرو پایی اجازه فحاشی و بدو بیرا گفتن به ناموس علی دایی یا استقلالی ها رو داره ولی حزب ا.. اجازه لعن آل سعود را نداره، این عرف ابعادش آنقدر وسیعه که گفتمان انقلاب اسلامی، واقعیت جامعه و منافع ملی ما رو در بر می گیره و در حقیقت به اون تماشاچی احمق که تمام آرزوی مغز نداشتش عکس با شورت ورزشیه اجازه می ده به گفتمان انقلاب اسلامی که ظلم ستیزی محض باشه توهین کنه و صدا و سیما واقعیت اون روز رو سانسور کنه و نیروی انتظامی بر علیه منافع ملی یعنی شادی آل سعود رفتار کنه.
حالا فهمی دم که باید به همین وبلاگ اینترنتی استکبار ساخته امریکایی قناعت کنم و هرچی فریاد دارم همین جا بزنم که توی این جامعه مدرن و پیشرفته انسانهایی زندگی می کنند که هیچ وقت نباید دیده بشن.
پی نوشت:
1- (خ) یعنی خود فروخته به مشایی و ترد شده از ملت به خاطر حماقت
شاید آخرین پست
گفت چشم ها باز کن دهان بر بند
زندگی در سخن نمی گنجد
آنچه می گفت تازه فهمیدم
جاده هیچ وقت در قدم نمی گنجد
گفت در مشت های گره کرده
کاغذ و دفتر و قلم نمی گنجد
برد کرد آنکه شعر از او گفتند
او که در بیش و کم نمی گنجد
و رنه شاعر ز خود چه خواهد گفت
نظم در این منم نمی گنجد
وقت تنگ است و راه بسیار است
موج دریا به یم نمی گنجند
نظرات ()